بديع الزمان فروزانفر

مقدمه 9

زندگانى مولانا ( فارسى )

سلطان العلماء بهاء ولد » از كتابخانهء استاد دانشمند آقاى على اكبر دهخدا بدست من افتاد و برق اميدى در گوشهء دلم بتافت ، آن را به مطالعه گرفتم و هرچه مرا در كار بود به شكل يادداشت به نوشته‌هاى پيشين بيفزودم و گره بسى از مشكلها را بدان وسيلت باز كردم و خيالم تا حدى آرامش پذيرفت . در پائيز 1312 يكى از دوستان مشفق با جناب آقاى على اصغر حكمت وزير دانش‌پرور معارف سخنى از رنج و كوشش من به ميان آورده بود و جناب معظم له كه دلباختهء دانش و فريفتهء آثار بزرگان اين كشورند اشارت فرموده بودند كه بنده اين تأليف را آغاز كنم و هرچه زودتر بسر آورم . بنده را بيش جاى عذر نماند ، با جهد تمام روى در اين كار كردم و همت بستم كه فرمان بجاى آرم و چند صفحه از فصل نخستين بنوشتم اما خاطرم پريشان بود و ميل داشتم كه نسخهء ولدنامه را هم پيدا كنم و با اطمينان بيشتر بتأليف اين نامه پردازم زيرا يكى از دوستان وعده كرده بود كه آن كتاب را براى من بفرستد ولى اين انديشه بحصول نپيوست و خيال من تشويش تمام داشت . ناگاه سعادت آسمانى و پرتو باطن مولانا اين حجاب هم از چهرهء مقصود برگرفت و نسخهء ولدنامه تأليف سلطان ولد پيدا شد و به ملكيت اين ضعيف درآمد و در مدت اندك عنايت پنهانيان گره‌گشائيهاى عجب كرد و لوازم كار از نسخ خطى كهن غزليات و مثنوى بىهيچ كوششى پياپى ميسر گرديد ولى وظائف ديگر در عهدهء اهتمام بنده افتاده بود و زيادت فراغى نمانده و عوارض جسمانى و نالانى و ناتوانى پيش‌آمده دواعى همت و بواعث عزيمت فتورى هرچه قوىتر مىنمود و انجام اين منظور در عهدهء تعويق مىماند و اين بنده از اسباب ظاهرى نوميد گشته با دل سوزان و چشم اشكبار دست بدرگاه خدا برداشته از ملهم غيبى مدد مىخواستم كه فرصتى با ديد آيد و مجالى ميسر شود تا از اين آتش تابناك كه در زير خاكستر الفاظ و عبارات نهفته مانده و هريك چند بدم سوخته‌اى گوشه‌اى از رخ روشن جلوه داده و اينك پس از هفتصد سال در جان اين ضعيف زبانه زده پرتوى به عاريت گيرم و چراغ استعدادى چند كه منتظر زبانهء نور است بدان فروغ ظلمت‌سوز بگيرانم . ناگاه برق عاطفت الهى روشنى نمود و قانون تأسيس دانشگاه بتصويب مجلس